یادم می آید ۱۱-۱۰ ساله بودم که شبی زار زار گریه می کردم و مادر از در اتاق وارد شد .هول کرد و علت را پرسید؟و من پاسخی مضحک به او دادم.به کتابخانه اشاره کردم و گفتم ببین مادر -این همه کتاب هست که باید بخوانم و من فرصت کافی ندارم.من هیچوقت نمی توانم اینها را تمام کنم.بیچاره مادرم چگونه سر کرد و (می کند)با من ؟!
از کودکی به لطف و حوصله مادر با کتاب آشنا بودم و به محض آنکه اجازه یافتم کتاب های پدر و مادر را به کتابخانه شخصی خودم آوردم.بی تعارف بسیاری را نمی فهمیدم .یک بچه ۱۰ ساله را چه "به چگونه فولاد آبدیده شد ؟"شاید ژستش فریبم می داد که دوست داشتم کتاب های آدم بزرگ ها را بخوانم .هرچند بعدتر که برخی از آن ها را دوباره خواندم دیدم آن کتاب ها کجا و تصورات کودکی من از آن ها کجا ولی هنوز از کاشته های آن سال های کنجکاوی و پویایی درو می کنم.
آن روزها با وجود همه سختی ها به ندرت کتابی نیمه کاره رها می شد.از این به ندرت ها "ناتور دشت"بود از سلینجر.هیچوقت نفهمیدم که چرا آنقدر شهرت داشت و محبوب بود.بعدترها هم که بارها کوشیدم آن را حتی در قالب کتاب گویا تمام کنم .نتوانستم.چرایش را نمی دانم .شاید با "هولدن کالفیلد" مشکل شخصی داشتم!یا با مترجم ناتور دشت و یا شاید با قلم سلینجر!وبه هر حال امروز بعد شنیدن خبر فوتش متاسف شدم که چرا نخواندمش .
هر چند که این نوشته خوبی در رسای سلینجر نیست اما بهانه ای شد که مرا به۱۰ سالگی ببرد و آن شب مضحک .روحش شاد با آنکه هرگز ۲۰ صفحه بیشتر از "ناتور دشت"اش را نخواندم اما فردی موثر بود و بسیاری از ۲ نسل نوجوانان جهان را با خود همراه کرد.
چند سال پیش بانویی یک تابلوی نقاشی به من هدیه کرد.بانویی که آشنائیم با او تنها در حد چند بار صحبت تلفنی بود.
تابلویی زیبا با یادداشتی از آن زیباتر که در آن تشکر کرده بود از من .او تشکر کرده بود در حالی که آنچه کردم تنها وظیفه ی من بود و نه لطفی که در حق او انجام داده باشم.تابلویی که با خط زیبا در گوشه از آن نوشته شده بود :من چه سبزم امروز!
حتی نام آن بانو را به یاد ندارم اما هدیه اش -خط زیبایش و نگرشش به دنیا و آدم ها را چرا.هر بار که آن تابلو را می بینم ناخودآگاه لبخند می زنم و حس زیبایی درونم جاری می شود . تصمیم می گیرم بیشتر تلاش کنم برای انجام وظایفم چرا که همیشه هستند کسانی که قدر احساس مسئولیت و درست کار کردن را بدانند .تصمیم می گیرم عضو پایداری در چرخه عشق و سپاس باشم.با عشق کار کنم و از عشق دیگران سپاسگزاری کنم و امیدوار باشم به آنکه عملم جایی از دنیای خاکی لبخندی به لب بیاورد و انرژی و عشق ایجاد کند و فردی را وارد چرخه عشق و سپاس کند همانگونه که هدیه بانوی سبز با من کرد.
وقتی اوضاع خیلی پیچیده می شه گاهی می شه نشست به حال فرصت یه بشقاب سبزی خوردن تازه گذاشت روی میز و شروع کرد به خوردن با تامل اون.یه شاخه جعفری برداشت و نگاهش کرد بوش کرد و آروم آروم جویدش .کمی بعد یک دونه تربچه گلی بعد تره تند و تیز و یک دونه پونه بهشتی.چه کیفی داره وقت گذاشتن برای یک ساقه شوید و حس کردن کامل مزش و فکر کردن به جویدن و جذب کردنش و همه چربی های مضری که فرار می کنن از خون و همه پتاسیم هایی که جذب می شن و ویتامین هایی که وارد می شن و واااااای !سلول هایی که تغذیه می شن بدون خونریزی و قتل و تحمیل رنج .
این جوری یک لحظه می شه ایستاد و تامل کرد و نفس تازه کرد و آماده شد برای روبرو شدن با همه پیچیدگی ها!
خدایا سپاس برای لذت خوردن یک بشقاب سبزی خوردن !
زن در ج.ا.ایران به جایگاه واقعی خود دست یافته است.جایگاهی مهم تا آنجا مهم که می تواند مرجعی رااستریپ تیز نماید!
دوستی دارم که تا چند سال پیش هم تشکلی بودیم و بعدتر ها دیگر ادامه نداد و دوباره ندیدمش تا روزی که او را به عنوان یک کارمند بانک ملاقات کردم.چند ماهی بود که ازدواج کرده بود و شاد بود و طبیعتا من هم شاد شدم از شادیش .بیشتر که گپ زدیم گفت ازدواجش خیلی سریع بوده و در خرداد آشنایی بوده و در مرداد مراسم.بهت زده شدم .خرداد !همان خرداد و تیر و مرداد جهنمی که همه جا آه و ناله بود و اخبار و بد و دستگیری و ف.ی.ل.ت.ر و پ. ا. ر. ا.ز. ی .ت و ندا و سهراب و اشکان. او عاشق شده بود و دنبال لباس و آرایشگاه و حلقه و شیرینی بود و ککش هم نگزیده بود از سرخی آسفالت خیابان!بر عشقش نقدی نیست اما از شادی و رقص در باغ فلان و ماه عسل در بهمانش...
خوشا به حال او که نه به عنوان واعظ و شارح نظریه ...که به عنوان رهبر معنوی جریان آزادیخواهی رفت.ایستاده و سبز !
مردی که خاک را سبز می دانست وقلب را شایسته تر آن که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند.
مردی که از مرگ نهراسید در سرزمینی که مزد گور کن از آزادی آدمی افزونتر بود.
شیر آهنکوه مردی از این گونه عاشق که اینک سکوتش سر شار از نا گفته هاست و رازش عشق است و لبخند.واشکش لبخند عشق!
فسقلی ها بزرگ می شوند.حالا حس می کنم احساس مادر و پدر ها را که ذوق می کنند-حیرت می کنند و گاه می ترسند از دیدن قد و بالای فرزند و صد بار بیشتر از خواندن آثار قلمی طفل دیروز و جوان امروزشان .خاصه آنکه عجیب بربالیده باشند در ۵ ماه او و همکلاسی هایش! انگار همین دیروز بود.براستی سختی هاست که انسان می سازد.
حتی اگر به روی خودت هم نیاوری آرزویت همیشه یک جای وجودت منتظر است.حتی اگر به آرزوی ۱۰ نفر دیگر هم برسی باز هم به آرزوی خودت نرسیده ای .حتی اگر ...امشب فهمیدم در نشستی با یک دوست چند سال کوچکتر -که آرزوی من هنوز منتظر است که تحقق پیدا کند و هنوز نمرده است در زیر نقاب ها و درگیری ها و همه چیزهایی که دارم و آرزوی بعضی هاست و داشتم باور می کردم آرزوی خودم هم هست.
نسخه ای که برای دوستم پیچیدم آرزوی خودم بود .جا خوردم که فی البداهه از دهانم باز شنیدمش...رنج آور است که روزی دورتر با موی سپید روی صندلی گهواره ای بنشینم و برای نوه هایم نسخه بپیچیم و باز یادم بیاید که...
از کوچه های قدیمی و زیبای درکه عبور می کنی با صد افسوس از سر برافراشتن برجها از میان دیوارهای کاهگلی با درهای کلون دار و صحبت می کنی از حفظ نماهای بافت های سنتی در ینگه دنیا که همراهت پرتت می کند با مغز وسط واقعیت .با اشاره به جا به جا رنگ روی دیوارهای کاهگلی و صخره ها.باز هم شعار و باز هم رنگ و باز هم "ننگ با رنگ پاک نمی شود"...یادت می آید اینجا کجاست و درد امروز ما چیست و مانده تا سینی ما پر شود از صحبت میراث فرهنگی-حقوق زنان و کودکان و محیط زیست و حیوانات و...