ناچارم مدتی اینجا ننویسم.سپاس که خاموش یا روشن همراهم بودید.جای دیگر ادامه خواهم داد.دوستانی که همچنان افتخار همراهی می دهند پیغام خصوصی بگذارند تا نشانی جدید را ارسال کنم.
پایدار باشید و سبز
اگه کائنات یک شرکت بود قول می دم ورشکست می شد چون دقیقا اون کارمندایی رو نگه می داشت که یا مضر هستند یا به درد نخور و در مقابل در اولین فرصت پرونده آدم به درد بخورها رو می گذاشت زیر بغلشون و بای بای!
تابستان آمده اما حال واحوال این روزهای من مثل ابر بهار است .یک لحظه شاد و خندانم و لحظه ای بعد تلخ و عبوس و پرخاشگر.دلم به حال اطرافیانم می سوزد.آهسته و با فاصله از من می ایستند تا مبادا دچار تبعات انفجار گاه به گاهم شوند.می دانم چاره ای نبود و به پایان رسیده بود اما ...به هر حال نمی توانم جلوی پرواز گاه به گاه به گذشته را بگیرم.نشسته ام در یک واگن که مغزم آنرا به جلو می راند و به آینده ای که می تواند درخشان باشد و همزمان قلبم واگن را می برد به سرزمین خاطره ها.و این میان منم که کش می آیم میان آن و این ...
چه آرزو ها داشتند پدر و مادرت دختر که نامت را "لبخند"نهادند با این امید که همواره بخندی وتو می گریی و به دردهای معشوقت می اندیشی در بند دژخیمان و هنوز باورت نمی شود که چگونه با امیرت چنین کردند ناکسان. امیری که حسرت بوسه آخر با او را تا دنیا دنیاست با خود خواهی داشت."لبخند"نمی دانم تا به کی زنان سرزمینم در غم هجران معشوق های مبارزشان خواهند گریست اما تو بمان و سرفراز باش و شاهد: تا نفرین دوزخ از آنان چه سازد...
بعضی وقتها هیچ چیز لذت بخش تر از یک ساعت جیم زدن از سر کار -هر هر خندیدن و دویدن زیر بارون -موش آب کشیده شده برگشتن به خونه -خوردن یک لیوان بابونه - دمر خوابیدن و خوندن کتاب های ساده و نرم و ظریف زویا پیرزاد نیست.یادت نره چه ساده می شه خوش بود!
به دنبال کتابی در کتابخانه اتاق می گشتم که به چند دفتر خاطرات دوران مدرسه برخورد کردم.از همان دفاتری که زمانی در مدارس باب بود و دست به دست می چرخید و هر کس خطی می نوشت به یاد گار و قول می داد که دوستیشان را فراموش نمی کند و با کلیشه ای پایان می یافت:دوست عزیزم من از شما خاطرات زیادی دارم که اگر بخواهم آن ها را بنویسم چند دفتر لازم است پس خداحافظ !
در یکی از این دفاتر که مربوط است به سال سوم دولت خاتمی ابتدای هر صفحه بعد از نام همکلاسی چند سوال نوشته بودم از این سوال ها ی یخ که رنگ و گل و موسیقی و کشور و...مورد علاقه شما چیست و در آن میان سوال هایی هم در مورد شخصیت سیاسی و اجتماعی و مذهبی مورد علاقه بود.
صفحات را که ورق می زدم جا خوردم از محبوبیت محمد خاتمی .به ندرت دانش آموزی بود که خاتمی را به عنوان محبوب ترین خود ننوشته باشد .اغلب شخصیت محبوب سیاسی و گاه اجتماعی و حتی مذهبی.آن هم در شرایطی که تریبون های رسمی از خشم امت حزب الله دم می زدندو...چند دانش آموز که به زور سن حق رای داشتند بدون فشار و تبلیغ و بدون چشمداشت در دفتر همکلاسی خود حرف دل خود را نوشتند.مقبولیت و محبوبیت چه معنای دیگری می تواند داشته باشد ؟
کاش یکی چنین دفتری را امروز در مدارس درست کند. عبرت ها خواهد داشت...