تبليغاتX
ایرانیان گواه
زتی تنها.تنهاست به خاطر ما .دریابیمش.به او مدیونیم.به او همسر  و فرنیکش!
+ نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 20:30 توسط گواه |

فسقلی ها بزرگ می شوند.حالا حس می کنم احساس مادر و پدر ها را که ذوق می کنند-حیرت می کنند و گاه می ترسند از دیدن قد و بالای فرزند و صد بار بیشتر از خواندن آثار قلمی طفل دیروز و جوان امروزشان .خاصه آنکه عجیب بربالیده باشند در ۵ ماه او و همکلاسی هایش! انگار همین دیروز بود.براستی سختی هاست که انسان می سازد.

+ نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 23:34 توسط گواه |

حتی اگر به روی خودت هم نیاوری آرزویت همیشه یک جای وجودت منتظر است.حتی اگر به آرزوی ۱۰ نفر دیگر هم برسی باز هم به آرزوی خودت نرسیده ای .حتی اگر ...امشب فهمیدم در نشستی با یک دوست چند سال کوچکتر -که آرزوی من هنوز منتظر است که تحقق پیدا کند و هنوز نمرده است در زیر نقاب ها و درگیری ها و همه چیزهایی که دارم و آرزوی بعضی هاست و داشتم باور می کردم آرزوی خودم هم هست.

نسخه ای که برای دوستم پیچیدم آرزوی خودم بود .جا خوردم که فی البداهه از دهانم باز شنیدمش...رنج آور است که روزی دورتر با موی سپید روی صندلی گهواره ای بنشینم و برای نوه هایم نسخه بپیچیم و باز یادم بیاید که...

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 1:6 توسط گواه |

از کوچه های قدیمی و زیبای درکه عبور می کنی با صد افسوس از سر برافراشتن برجها از میان دیوارهای کاهگلی با درهای کلون دار و صحبت می کنی از حفظ نماهای بافت های سنتی در ینگه دنیا که همراهت پرتت می کند با مغز وسط واقعیت .با اشاره به جا به جا رنگ روی دیوارهای کاهگلی و صخره ها.باز هم شعار و باز هم رنگ و باز هم "ننگ با رنگ پاک نمی شود"...یادت می آید اینجا کجاست و درد امروز ما چیست و مانده تا سینی ما پر شود از صحبت میراث فرهنگی-حقوق زنان و کودکان و محیط زیست و حیوانات و...

+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 23:42 توسط گواه |

چی می شه عده ای به یک گروه  صلاحیت انتخاب رهبرشونو می دن در حالی  که معتقدن اون گروه حتی صلاحیت اینو نداره که باهاشون یک فنجون چای خورد -دو کلمه حرف زد و یا با اونا مشورت کرد در هیچ چیزی حتی در انتخاب نوع پیتزا؟!

+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 0:23 توسط گواه |

چند روزیه فکر می کنم چی می شه بخشی از جامعه ایران هزار و یک کار بکنه تا بخشی دیگر از جامعه ایران رو به جایی بکشونه که از ته دل خدا خدا کنن تا جامعه در تبعید ایران با گوجه و تخم مرغ از نمایندگان ایرانشون پذیرائی کن؟چی به کی می رسه به چه قیمتی؟ایران کجای این معادله است!؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 1:22 توسط گواه |

دیروز آرایشگر با اشتیاقی همچون کریستف کلمب هنگام کشف آمریکا کشف ۲ تار موی سفید بر سر اینجانب را اعلام نمود.و اینجانب نه تنها غمگین نشدم بلکه به کشف های با ارزشی دست یافتم.کشف کردم که دیری نخواهد پائید که ۲۰۰ امین تار موی سفید خود را نیز بیابم.و اگر خیلی خوش شانس باشم ۲۰۰۰ امین تار موی سفید را هم در آینده ای نه چندان دور !به همین سادگی تمام خواهم شد و روزی دیگر همبستر "کرم ها و موریانه ها و گورکن های بیرحم".

پس

.

.

.

 اینجانب گواه-کاشف ۲ تا ر موی سفید فصلی دیگر را آغاز خواهم کرد در استفاده از فرصت حیات به نفع خود و به نفع دیگران "که فرصت کوتاه است و سفر جانکاه"و آغاز این تصمیم دیشب بود با ۴ ساعت پایکوبی و امروز با ۵ ساعت راهپیمائی در نفی همه آنها که امیدمان را بر نمی تابند.خدا کشف ۲۰ امین تار موی سفید را به خیر کناد!!!

+ نوشته شده در جمعه 27 شهریور1388ساعت 23:45 توسط گواه |

امشب اصلا شب قشنگی نیست باز هم همه چیز سیاه شده است.دلم دوستی می خواهد تا با او یکبند اراجیف بگویم و لحظه ای یادم برود کیستم و کجایم .دوستی همجنس و همدل که نگران قضاوتش نباشم .که کنکاش نکند در آنچه که نمی خواهم با او شریک شوم .همراه شود با من در شادیهایم و در غم هایم و در دغدغه هایم .دوستی که فقط وقتی کارش گیرم میفتد با من تماس نگیرد....آماده ام برایش هر کار بکنم  فقط اگر باشد .کم کم به این نتیجه می رسم که این چنین دوستی مصداق گشتم نبود و نگرد نیست است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 0:33 توسط گواه

پنجشنبه حدود یازده شب پس از دو هفته جستجوی بی ثمر در کمال نا امیدی ایمیلی به سازمان منطقه ای مرتبط با تحقیقم زدم.این در حالی بود که نه تنها کمتر از ۲۰ درصد انتظار پاسخ داشتم بلکه با توجه به تعطیلات پایان هفته یک درصد هم احتمال نمی دادم پاسخ احتمالی آنها را زودتر از یک هفته در یافت کنم .

اما امروز صبح با یک اتفاق غیر منتظره روبرو شدم...ایمیلی احترام آمیز و مفصل با مطلع تشکر از تحقیقات من در مورد آن سازمان!! آنقدر ذوق مرگ شدم که به سرعت مراتب تشکر یک بنده خدای جهان سومی را بابت توجه -سرعت و دقت ارسال کردم.

ساعتی بعد یک لحظه خود را جای دریافت کننده ایمیل گذاشتم که احتمالا در حال خوردن قهوه به ایمیل من فکر می کرد.سخت تعجبناک!!

بیچاره شهروندان ملل متمدن .هرگز شانس سوپرایز شدن های اینچنینی را پیدا نمی کنند.آنها هیچوقت نمی فهمند رفتن به سایت رسمی یک وزارتخانه و روبه رو شدن با انبوه لینکهای خراب یعنی چه.آنها هیچوقت نمی فهمند ایمیل پشت ایمیل فرستاندن به سازمانهایی که نه تنها آن طرف دنیا نیستند بلکه با مالیات خود فرد و هم وطنانش کار می کنند یعنی چه؟ایمیل هایی که هیچ گاه پاسخی ندارند و حتی شاید هرگز خوانده نمی شوند.آنها هیچگاه نمی فهمند ذوق مرگ شدن از وظیفه شناسی یک کارمند چه حسی دارد.آنها هیچ وقت نمی فهمند طول یک روز کاری رمضان با یک روز کاری شوال فرق می کند و همین طور یک روز کاری شرقی با یک روز کاری غربی.آنها هرگز نمی فهمند باید کار ارباب رجوع را گهگاه و نه همیشه راه انداخت تا امکان ذوق مرگی را برایش فراهم کرد.آنها نمی فهمند باید کار ارباب رجوع را تا می توان طول داد تا بفهمد خم رنگرزی که نیست و قدر عافیت آن گهگاه را بداند.وای که چه قدر خوشبختیم بی جهت نیست که می خواهیم بسته پیشنهادی برای اداره ی جهان تهیه کنیم.ما می خواهیم آنقدر ذوق مرگی به جهان صادر کنیم تا دق مرگی همه گیر شود.

+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 22:11 توسط گواه |

انتقاد از وزارت زنان و رد توجیه ...

وقتی مسائلی این چنین را می بینم نمی دانم شاد باشم از زمین گیر شدن آنان که امیدمان را  برنتافتند یا غمگین باشم از محروم ماندن زنان سرزمینم از حقوقی که سالهاست در ملل متمدن از خاور دور تا آمریکا به رسمیت شناخته شده است و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

اعتراف می کنم تنها عاملی که مرا وا می دارد به سنت اسلامی روزه بگیرم آن است که باور دارم  تلقی هایی این چنین نه اسلام که همان پوستین وارونه ایست که از اسلام ساخته اند در دوره ی آخرالزمان!به نام دین و به کام خود.ورنه نمی توانم به خدایی سجده کنم که زنان را حتی به اندازه یک ششم از یاران منجی اش داخل آدم حساب نمی کند.همین!

+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 23:0 توسط گواه |