|
|
|
|
|
کودکی ۵ ساله روبرویم نشست و تندو تند با لحنی کودکانه خواند:
یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفیدو سبزه می زنم زمین هوا می ره نمی دونی تا کجا می ره توپ خوبم کجا می ری ؟ به جنگ آمریکا می ری! بوی گند جنگ می آید.و من به آینده همه کودکان ۵ ساله می اندیشم به جوانی های تباه شده. به زنان بی حرمت شده و به مردان بی حال و بی اینده و به تمامی آرزوهای پر پر شده. جنگ شوخی تلخی است تکرارش نکنیم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 13:20 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 0:12 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی درسها را از او آموختم خیلی را هم نه.و بزرگترینشان غلبه بر "گفتگوی درون". همیشه منعم کرده از کشمکش های درونی .اما هنوز نمی توانم و نمی دانم راهش چیست.ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم رها شوم . نعمتی است غرق شدن در شادی ها بی آنکه به ابتذالش فکر کنی.نعمتی است لذت بردن بی آنکه به فنا و بقایش بیندیشی .نعمتی است غمگین بودن بی آنکه به فرج بعد آن فکر کنی.در حال بودن نعمتی است.حس کردن هر چیز با تمام وجود با حضور کامل . و چه دشوار است نداشتن "گفتگوی درونی" و دشوارتر است فهم تفاوت میان "نفهمیدن و "بی تفاوتی" و نداشتن"گفتگوی درونی"! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 11:0 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
در گند ترین شرایط ممکنم.اوضاع وطنم و هم وطنانم که "یکی داستان است پر از آب چشم".یک مشکل خیلی خیلی بزرگ برای عزیز دلم ایجاد شده .سهل انگاری کسی ۳ ماه زندگیم را عقب انداخته.در پروژه ای مشغول شدم که هیچ سنخیتی با من و باورهایم ندارد .از دوستی رودست خوردم و هنوز گیجم... هیچ توضیحی برای حالتم ندارم حتی برای خودم.اما باور کنید شادم !عجیب است که برخلاف ۱۰ سال قبل دوره های افسردگی به سراغم نیامده.و عجیب است که همه چیز را گذرا می بینم و کلاسی برای آموختن ! بیش از هر زمان شاکرم.بی دلیل شادم و بی باده مست! من شادم که محیطی نامانوس و انسانهایی مخالف و متفاوت را تجربه می کنم. من شادم که فرصت مدیریت بحران را دارم. من شادم که تجربه خیانت دوستی را دارم تا از این پس قدر همدلی و صداقت را بیشتر بدانم. من شادم که "ضرورت صبر"را تجربه می کنم. من شادم که فرصت تجربه کردن را دارم تا رشد کنم! خدایا سپاس که مرا به آن باور رساندی تا زندگی را نه با شادی و رنج که با وسعت تجربه هایش قضاوت کنم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 1:27 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
خوابم نمی برد .فردا یک دنیا کار دارم و هنوز نشسته ام و به فردا ۴ صبح فکر می کنم که 11نفر به دار آویخته می شوند ۱۱ نفر که میانشان ۳زن وجود دارد و 2 نفر که در نوجوانی دست به قتل زده اند .و به طناب فکر می کنم و به مرگ .به اینکه چه شکلی است و ۲ ساعت دیگر چه رویاهایی را پر پر می کند .و اینکه چقدر این تجربه تلخ پرپر شدن رویا از من دور است چقدر نزدیک .به اندازه یک خشم یک حس کور انتقام به اندازه یک آن رها کردن نفس (که چه بسیار ممکن است)و به پدر و مادر هایی می اندیشم که تسکین داغ دل خود رادر داغ دل دیگری می جویند و اینکه آیا حق دارند یا نه؟و اینکه اگر جای آنها بودم چه می کردم با بانی پرپر شدن رویاهای جگرگوشه ام.(بماند که سر شب وصیت کردم قاتلم را ببخشند و رها کنند !) . و بیش از آن به تمام آنانی می اندیشم که در قرنطینه از گناهان دوران جنینی خود هم پشیمان می شوند و نفسشان تنگ می شود و قلبشان تندتند می زند فریادمی زنند و به دیوار می کوبندو ناسزا می گویند به زمین و زمان و به خودشان و هیچ کس نمی تواند به آنان راهی نشان دهد برای رهایی برای جبران.چرا که مرگ ساعتی بعد می آیدو هیچ جبرانی در کار نیست اگر رحمی در دل داغدیده ای نجوشد و یک فرصت دوباره برای جبران... و دوستی می گفت سخت می گیری زندگی همین است و تازه مگر فقط همین ها هستند که معروف شده اندو تو می دانی؟!من می گویم دانستن رنج دارد و من انسانم و اگر هیچ نتوانم کرد برای فرصت سوخته آنانی که نمی دانم لااقل می توانم رنج برم و دل آشوب شوم و دعا کنم برای آنانی که می دانم. که اگر این هم نکنم ا ن س ا ن بودنم محل تردید است. خدا دل اینان و آنانی را شاد کند که چون من به دعا بسنده نمی کنند و می کوشندو ما را هم از خبرهای خوب مطلع می کنند .خبر فرصتی دوباره! خدا رحمت کند پدربزرگم را ورد زبانش بود :"لذتی که در عفو هست در انتقام نیست" خدا کند یادم بماند. خدا کند مهربان تر شویم و خدا کند هیچ رویایی پرپر نشود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 2:6 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزو می کنم آرزو می کنم : تا سال آینده هفته محیط زیست دیگر کسی خاموش کردن لامپ های اضافه را توهین به مهمان نداند خساست نداند ژست نداند . آرزو می کنم آرزو می کنم: یادمان نرود قبل از روشن کردن یک خره ی انرژی بیندیشیم که چقدر به آن نیاز داریم .به قیمت گرم کردن کره زمین؟به قیمت آب شدن یخ های قطب؟به قیمت افزایش فاصله کوه های یخ؟به قیمت غرق شدن خرس های قطبی؟ آروز می کنم و یک لامپ اضافه را فوت می کنم!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 19:35 توسط گواه
|
||
|
|
|
|
|
برخی می گویند هیچ چیز عالم به خودی خود زشت نیست بد نیست نفرت انگیز نیست .این ذهن ماست که چیزی را بد -زشت- نفرت انگیز می پندارد.شاید آری شاید هم نه.نمی دانم.اما اکنون ساعت ۲ بامداد شنبه ۱۱ اردی بهشت ۱۳۸۷ می دانم که هر چه مثلث زرد است زشت است .هر چه مثلث زرد با حاشیه مشکی و علامت ! داخل زردی تهوع آورش مثل زردآب در کاسه مستراح. مثلث زرد یعنی :تو فاقد قوه تشخیصی -تو نمی فهمی-تو بی شعوری -به ادبیات خودشان:تو خری!(هر چند معتقدم خرها بسیار هم فکورند ایراد از گوینده است!) به خدا قسم من نه ملحدم نه منافق نه بیگانه و نه مزدور.من یک ایرانیم یک محقق یک کوفت یک زهرمار یک شهروند اصلا یک رعیت.به خدا برای رسیدن (و به زعمی حفظ!و شاید هم حذف؟)کشور به "مقام اول علم و تکنولوژی... منطقه در ۲۰ سال آینده "باید بدانم دیگران چه می گویند.باید تحقیق کنم.باید بخوانم .باید بدانم؟(اصلا باید بدانم؟) من حق دارم این مثلث کوفتی را یک صفحه درمیان رویت نکنم.حق دارم برای یک سرچ ۱ ساعته ۴ساعت معطل نشوم و چون گواهی رشد عقلیم صادر نشده مثل بچه های ۱۰ ساله که کد ماهواره را باز می کردند با احساس حماقت از "ماندن و کشیدن" و "خلایق هر چه لایق"به مدد فیلتر شکنهای چینی به مقصود برسم تا شاید خطی و پاراگرافی و باز برای هر لینک و هر ادامه مطلب... حق دارم پتک مجاز نبودن این صفحه بر سرم نخورد و همش فکر نکنم که اویی که این تشخیص را داده مگر مدرکش چیست و خونش چه رنگیست و گواهی شعور بیشترش را که و کی صادر نمود که من خواب بودم یا سرم تو کتاب بود و می جنگیدم یا می دویدم یا جهاد می کردم یا اصلاح می کردم یا مشارکت می کردم یا خر بودم ... پوزش می طلبم که بعد خاموشی بیدار ماندم و مسواک هم نزدم و احیانا تشکم را هم خیس می کنم. زیاده جسارت کردم .لحنم را عفو بفرمائید و شما را خدا به جای مثلث زرداب همان صفحه قدیمی : The page cannot be displayedمرحمت فرمائید تا فکر کنیم مشکل از مدیر و سرور و هاست و... است و فخر آزادیمان را به دانشگاههای دشمن ! بدهیم. بنده خدمتگزار کمترین لازم الکفیل گواه برای امضا بیانیه وبلاگ نویسان در اعتراض به موج اخیر فیلترینگ بوی خاک را ببینید بوي خاك فيلتر شد.آدرس جديد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 2:39 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
توفیق اجباری شد و به زیارت اهل قبور رفتیم.چه آرامشی دارد قبرستان .وقتی می بینی که ذره ای هستی و غمت و شادیت خیلی بزرگ هم که باشد بیش از وسعت جسمت نیست که آخرالامر زیر یک تکه سنگ ۱ متری جا می گیرد.... اما ۲ نکته چینی نازک آرامشم را خش انداخت: ۱-تا کی می خواهیم رسم مبارک و میمون"مرده خوری"را ادامه دهیم؟؟؟عجیب بود که "خیرات"چقدر از معنی و مفهوم اصلی خود فاصله گرفته است.مشمئز کننده بود که افراد فرا تر از پوشش ظاهری(اگر نماد وضع مالی بدانیم!)به سینی خیرات حمله می کردند و مشت خود را پر می کردند و حتی دریغ از یک صلوات ! و جالب آنکه بستنی و شربت طرفدار بیشتر داشت و خرما کم .و غمش آنجا بود که با سینی جدید آنچه در دستشان مانده بود به زمین می ریختند و با ز روز از نو..عجیب مردمی هستیم. ۲-کنار محوطه بازی کودکان قبرستان میدانگاهی بود پر از چمن و گل(البته از نوع تنک و شاخه شکسته) که جهت اقدامات تامینی ! دور تا دور آن را با سیم خاردار حصار کرده بودند و هر ۱۰ دقیقه هم تقاضای خروج از چمن از بلندگو پخش می شد.اما انگار که موسیقی لایتی است بر ازدحام قبرستان.و کنار من روی صندلی مادری کم سن و سال با چند کیلو طلای و بچه ای در دست نشست.بچه ای با لباس نامنظم.با صورتی چرک و آب دماغی آویزان.و بستنی لیوانی در دست .و ابتکار کودکانه او در لیس زدن بستنی از توی لیوان .و مادر سرگرم دوستش در آن سوی سیم خاردار ! و دست بچه را کشید و در آب سرد کن ! صورتش را گربه شور کرد و به سرعت به آنسوی سیم خاردار شتافت تا با دوستش عکس بگیردو بر کودکش نهیب می زد که :چرا سرت را خم نمی کنی توله سگ .د زود باش بیا اینور سیم دیگه! و من به آینده کودک می اندیشم که باید شهروند شود و به مادرش که شهربند است و از چه کسی باید بیاموزد شهروندی خوب است و شهربندی بد!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 20:36 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
در جمعی بودیم و دوستی در آمد که :فردا ولیمه خانه جدید است و گاو زمین می زنندو همه دعوتید و...و من ماندم که اگر قربانی است و بخشش قسمتی از مال در راه خدا به شکرانه نعمت که چرا از دوستان دعوت می کند شاید به دنبال زدن یک تیر با دو نشان است شاید هم نه! دوست دیگری اخیرا خودرویی چند ده میلیونی خرید و صحبت از قربانی گوسفند کرد که طبق معمول نتوانستم جلو خود را بگیرم و گفتم چرا پولش را به نیازمند نمی دهید ؟اگر بخواهید چند نفر را معرفی می کنم...که گفت:حتما باید خون ریخته شود تا دفع چشم زخم شود!!!پرسیدم :به پرورشگاهی جایی می دهید؟گفت:ای بابا به نام ۵ تن به ۵ تا همسایه بیشتر نمی دهم .باقی را هم در فریزر می گذارم.از قدیم گفتن :چراغی که به خانه رواست...من قیمت چراغ راهنمای ماشین می اندیشم که پول چند کیلو گوشت است و به خاطره بچه هایی که از یک کاسه لوبیا ذوق می کنندو به مسجدو چراغ خانه و معیار "روا"بودن. امروز عکسی دیدم در روزنامه خبر ورزشی وپیگیرش شدم در ایسنا:
زمین زدن گاو و گوسفند برای مربی که دیروزتر ها با فضاحت بدرقه شده بود و امروز با شکوه تمام توسط هواداران!استقبال شد .استقبالی با شکوه و پر هزینه از کیسه جان چند راس گاو .حیواناتی که قبل ذبح با وانت !حمل شدند به طوری که برای جا شدن تمام مسیر با گردن خم و زاویه ۹۰ درجه با ترس و لرز به اتوبان نگاه کردند که چگونه غول های آهنی بهشان نزدیک می شود و خدا می داند چند بار کتک خوردند که زودتر به مراسم استقبال نجات دهنده برسند .نجات دهنده از سقوط به لیگ دست یک! و من به احکام ذبح و احکام قربانی می اندیشم و ده ها سوال...و به آنانی که می دانم به شکرانه نعمت کائنات از مال خود بی ریا به نیازمند انفاق می کنند و سر خود و خدای خود کلاه نمی گذارندو هنوز که هنوز است از چشم زخم!سوسک نشده اند. بعدالتحریر: کامنتی داشتم از دوستی نادیده که پرسیده بود:تو اگر مسلمانی چرا در احکام مسلم اسلام شک می کنی. و این توضیح من برای او و برخی دیگر:من هر چه در متون دینی جستجو کردم به جز عقیقه (که حکم قربانی ندارد)و قربانی حج واجب ،قربانی واجب(برای خانه و مرکب و ..) دیگری نیافتم.اگر شما یافتید سپاسگذار خواهم بود راهنما باشد! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 14:54 توسط گواه
|
|
||
|
|
|
|
|
ترسیدم.امروز برای یک کودک دوست داشتنی هدیه ای خریدم."شازده کوچولو"کتاب کودکی اغلب ما .وقتی رسیدم منزل مهمان ها عازم رفتن بودندو من با عجله قلم به دست گرفتم که جمله ای برای یادگار بنویسم ...ترسیدم .هیچ چیز به ذهنم نمی رسید که از زبان یک بزرگتر برای یک کودک بامعنا به نظر برسد.هر چه بیشتر فکر کردم بیشتر ترسیدم.انگار زبان کودکانه را از یاد برده باشم و انگار که هرگز کودک نبودم و انگار که هرگز "شازده کوچولو"نخوانده باشم.یک دنیا فاصله بود میان من و کودکی.میان من و کودک نشسته رو برویم. و میان من و کودک منزوی درونم.یادم می آید در تاریک روشن نوجوانی نوشتم:
شب خوبی بود پر از عطر و خنده و کراوات و شلوغ آنقدر که کسی رفتن کودک را نفهمید...
شلوغ شده ام شلوغ آنقدر که حتی نفهمیدم کودکیم رفته .آنقدر که نفهمیدم کودک درونم کسل از ناخن جویدن و تنهایی و انزوا مدتهاست مرا با دغدغه های "جدی "ام رها کرده...چه "شوخی"تلخی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 17:29 توسط گواه
|
|
||